تبليغاتX
تا بی نهایت
..............در اوج تنهایی و بی کسی گویی روزگار همراه

شد و آن ساعات تلخ و طاقت فرسا را عوض کرد.این

 تغییر و تحول چنان بهجت اثر بود که در تک تک لحظات

 خدا را سپاس می گفتم و از هر طریقی سعی در اثبات

 محبت خود به آن خالق بی همتا داشتم.روزها به

 خوشی نزدیک و نزدیک تر می شد و هر چقدر جلوتر

 می رفتیم شادی و شعف در من و اطرافیانم دو چندان

 می شد.آن قدر که در نهان و آشکار به داشتن چنین

 خدایی فخر می فروختم.چقدر زیبا بود!.......چقدر زیبا

بود!.....چقدر زیبا بود!........اما دیری نپایید که این دنیای

 دون طاقت دیدن این همه شادی و شعف را نداشت و

  درست در لحظه ای که می خواستم به اوج شادی

و خرسندی برسم ضربه ی هولناکی به من زد و با

چنگالهای بدبینی و حسد و نفاق و دروغ روحم را مجروح

 و جسمم را بی رمق کرد.شدت این جراحات به قدری

 عمیق بود که بعد از گذشت ماهها از این واقعه ی به

ظاهر شیرین اما در باطن تلخ نتوانستم خودم را بیابم. آن

 قدر که چشم هایم از شدت اشک بی تاب شده اند و

تنها کور سوی امید می تواند چشمانم را آرام کند تا با

طیب خاطر به آینده ای روشن و پر فروغ اندیشه کنم و از

 این آیینه در هنگامه ی تنهایی و خلوت با خدایتان در آن

لحظه که قلبتان با تمام وجود خدایی شد و رنگ او گرفت

 محتاج دعای بی حد و حصرتان هستم.

 

                                        با تشکر:ونوس

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط venus | 
سلام به همه ی دوستای گلم

دو روز پیش ونوس یک ساله شد برای

همین از همه ی شما دوستان گلم

می خوام که با خوندن مطالب این یک سال

بهترینشو انتخاب کنید تا پیشرفتی در

نوشتن پیدا کنم.

پیشاپیش از لطف همتون ممنون.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:47  توسط venus | 
گذر عمر...

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

                             تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

                                           قیصر امین پور

منتظر نظرات گرم و صمیمی شما دوستان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط venus | 
گذر زمان و ای کاش ها...

 

  دیروز...

 

کودکی و هزاران شور و شوق و امید در زندگی.

کودکی ای که پر بود از مهربانی و راْفت.هر چه

 می گردم کینه را نمی یابم هر چه می گردم دروغ و

دورنگی را نمی یابم کسی به من می گوید

هیچ کدام از اینها در این دوران وجود ندارد.کودکی پر بود

 از بازی و تفریح و سرگرمی و شادی های بی حد و مرز

ولی نمی دانم چرا هر چند وقت یک بار آرزو می کردم

که ای کاش در دوران بزرگسالی به سر می بردم

ای کاش...........ای کاش و هزاران ای کاش دیگر...........

 

  امروز...

 

بزرگسالی و کم رنگی شور و شوق کودکی.

بزرگسالی ای پر از دروغ و دورویی و کینه و حسد.

هر چه می گردم راْفت و مهربانی را کم رنگ و کم نقش

می بینم.کسی به من می گوید بیدار شو این همان

مرحله ای است که در کودکی برای رسیدن به آن لحظه

 شماری می کردی اما اکنون که به این مرحله رسیدم

دلم می خواهد کسی به من بگوید که تو در خواب

هستی.دلم می خواهد تمام زندگانیم را بدهم و به دوران

کودکی و آن زیباییهای بی حد و مرزش برگردم.ای کاش

ساعت زمان به عقب برمی گشت و من دوران کودکی ام

را با همه ی زیباییهایش بار دیگر تجربه می کردم.

ای کاش..........ای کاش و هزاران ای کاش دیگر............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:6  توسط venus | 
خدایا!اکنون که برای باری دیگر عظمت خود

 را به جهانیان اثبات می کنی از تو

خواهانیم تا در این آستانه زمستان

خشکیده ی دل ما را هم چون طبیعت بهار

کنی و بذر های خشکیده ی ایمان را در

دلهایمان آبیاری کنی تا شایسته ی صفت

اشرف مخلوقات شویم.

 

                        آمین

            سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط venus |