![]() |
![]() |
|
|
گذر عمر...
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم قیصر امین پور منتظر نظرات گرم و صمیمی شما دوستان هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:37 توسط venus |
|
|
گذر زمان و ای کاش ها...
دیروز...
کودکی و هزاران شور و شوق و امید در زندگی. کودکی ای که پر بود از مهربانی و راْفت.هر چه می گردم کینه را نمی یابم هر چه می گردم دروغ و دورنگی را نمی یابم کسی به من می گوید هیچ کدام از اینها در این دوران وجود ندارد.کودکی پر بود از بازی و تفریح و سرگرمی و شادی های بی حد و مرز ولی نمی دانم چرا هر چند وقت یک بار آرزو می کردم که ای کاش در دوران بزرگسالی به سر می بردم ای کاش...........ای کاش و هزاران ای کاش دیگر...........
امروز...
بزرگسالی و کم رنگی شور و شوق کودکی. بزرگسالی ای پر از دروغ و دورویی و کینه و حسد. هر چه می گردم راْفت و مهربانی را کم رنگ و کم نقش می بینم.کسی به من می گوید بیدار شو این همان مرحله ای است که در کودکی برای رسیدن به آن لحظه شماری می کردی اما اکنون که به این مرحله رسیدم دلم می خواهد کسی به من بگوید که تو در خواب هستی.دلم می خواهد تمام زندگانیم را بدهم و به دوران کودکی و آن زیباییهای بی حد و مرزش برگردم.ای کاش ساعت زمان به عقب برمی گشت و من دوران کودکی ام را با همه ی زیباییهایش بار دیگر تجربه می کردم. ای کاش..........ای کاش و هزاران ای کاش دیگر............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط venus |
|
|
خدایا!اکنون که برای باری دیگر عظمت خود
را به جهانیان اثبات می کنی از تو خواهانیم تا در این آستانه زمستان خشکیده ی دل ما را هم چون طبیعت بهار کنی و بذر های خشکیده ی ایمان را در دلهایمان آبیاری کنی تا شایسته ی صفت اشرف مخلوقات شویم.
آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:22 توسط venus |
|
|
بیاموختم من ز این روزگار که می گوید از عاقبت های این مردمان
بگفته چو کردی عبادت تو یار نگویی که آن را بود صد ثواب
که گر روز و شب هم تو باشی به ذکر و سجود گهی در کلیسا و گه معبد و ذکر هود
همه بس بود اندک از بهر دوست ولیکن همین اندکت را غنیمت شمار
که گر خالص و بی ریا و فروتن شوی همین اندکت کار دریا کند
همین اندکت در صراط عظیم بود شاهراه صراط عظیم
که مخفی نماند ز دید همان کردگار چو در خلوت و آشکار و نهان
اگر یادی از خالق جسم و جان شود جزیی از روح و جسمت چو جان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:28 توسط venus |
|
|
به راستی انسانیت برای همیشه از صفحه ی روزگار
محو شده است؟ دیروز وقتی داشتم اخبار نگاه می کردم تصاویری را دیدم که از شدت فاجعه متاثر شدم.تصاویری از غزه و مردم بیگناه آن کودکان معصوم که تنها جرم شان این بود که از دنیایی که در آن ظلم و ستم و پلیدی و سیاهی هیچ معنایی نداشت به دعوت آدمیان این سرزمین قدم به دنیایی گذاشتند که در آن انسانیت و نوع دوستی و مهربانی از شدت ضعف و بیماری سالهاست که در بستر بیماری افتاده و در عوض ظلم و ستم و پلیدی در نهایت سلامت به حیات خود ادامه می دهد. به راستی ظلم و ستم تا کی؟تا کجا؟مگر گذشتگان عبرت آیندگان نیستند؟ مگر یزید و یزیدیان اسطوره های پلیدی و سیاهی برای همیشه به زباله دان تاریخ فرستاده نشدند؟! و نامشان با لعن و نفرین در مجامع باقی نماند؟! پس چرا بعضی از انسانها آنقدر عجله دارند و نمی گذارند انسانیت که سالهاست به دنبال آنهاست به آنها برسد؟؟!!! روی سخن من تنها با مسلمان و شیعه و سنی نیست خطاب من به کسانی است که خداوند از او به عنوان اشرف مخلوقات یاد کرده است و او کسی نیست جز انسان. بیایید تنها برای یک دقیقه چشمانمان را ببندیم و خود را در سرزمینی تصور کنیم که گلوله های آتشین از زمین و آسمان بر سرمان سرازیر می شوند و در تاریکی مطلق و سرما بدون آب و غذا و سوخت و داروبه سر می بریم چه حسی به ما دست می دهد؟آیا انسانیت بهبود نمی یابد و برای همیشه بیدار نمی شود؟؟!!!و این جمله را در ذهن تداعی نمی کند: دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:44 توسط venus |
|
|
تو کز اشتیاقم به خود آگهی
تو کز سوز و آهم به خود آگهی
تو کز عشق جانم به خود آگهی تو کز درد هجرم به خود آگهی
تو کز سر جانم به خود آگهی تو کز رنج و درد گنه آگهی
تو کز ناله در نیمه شب آگهی تو کز این همه غفلتم آگهی
تو کز دید چشمان من آگهی تو کز حرف و گفتار من آگهی
تو کز این دل بی نشان آگهی تو کز این قدم های من آگهی
تو کز حرکت دست من آگهی بده از کرم جرعه ای معرفت
بده از سخا آب اخلاص و پاک بده لحظه ای تفکر به من
که گویند افضل بود از رکوع و سجود بده یک دل آسمانی به من
بده صبر ایوب را تا ابد بده روزی مریم و آسیه
بده حکمت از جنس لقمان خود بده معرفت های بی شائبه
که عبدی شوم لایق از جنس نور که فردوس شود منزل آخرم............! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:59 توسط venus |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مطالب این وبلاگ تراوشات ذهنی خودمه که امیدوارم با کمک شما دوستان بتونم پر بار تر از قبل بنویسم.پس تنهام نذارید و با نظراتتون منو یاری کنید.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|